هرچی ازش می پرسیدی در جوابت می گفت : آره .
مثلاً می گفتی : منو می شناسی؟ می گفت : آره .
می گفتی : اینجا خوبه برات ، راحتی ؟ می گفت : آره .
می گفتی : خوشحالی که اینجایی ؟ می گفت : آره .
می گفتی : می خوای بریم بیرون یه دوری بزنیم ، دلت واشه .
اونوقت ، زود جیغ میکشه و داد و فریاد می کنه که نه! نه! نه!
بعداً دلیلش رو پرستار آسایشگاه بهت می گه که :
« آخه ، با همین بهونه آوردنش ، سرای سالمندان
از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها ، مهری ها ، اسفندی ها
چو ن بهتـرین ها هستند.
سه نفر را هرگز نرنجون :
اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ماهی ها
چـون صادق هستند.
سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :
شهریوری ها ، آذری ها ، آبانی ها
چـون به درد دلت گوش میدهند.
سه نفر رو هرگز از دست نده :
مردادی ها ، خردادی ها ، بهمنی ها
چـون دوست واقعی هستند.
حالا تو مال کدوم ماهی ..؟
ایـــــــــول من که بهمنی ام***
اگر نگاهی به خوراکیهای روی میز کارمندانتان بیندازید، میتوانید شخصیتشان را تخمین بزنید و به آنها شغلی مناسب این شخصیت را پیشنهاد بدهید. اگر هنوز هم این ادعا را باور نمیکنید، بهتر است در این صفحه با نتایج تحقیقات دکتر آلن هرش آشنا شوید. او که سالها بود در مورد کسانی که توانایی بویاییشان را از دست داده بودند و نمیتوانستند بو یا مزه غذا را بفهمند تحقیقاتی انجام میداد، درحالی که میخواست درمانهایی را برای این افراد پیدا کند، به نتایج جالبی در مورد انتخاب غذا و ارتباطش با شخصیت رسید. فهرست زیر نتیجه تحقیقات این پژوهشگر برجسته است.
آجیلخوراکی مورد علاقه بیخیالها!
اگر یک فرد آجیلخور هستید و این خوراکیهای طبیعی را به هلههولههای دیگر ترجیح میدهید، باید بگوییم که شما یک فرد بیخیال هستید که با وجود داشتن این صفت، دیگران را هم خوب درک میکنید و میفهمید البته درک خوبی هم از شرایطی که در آن هستید دارید و این خصلت به شما در زندگیتان کمک میکند.
چوبشور خوراکی مورد علاقه خلاقها!
اگر شما فردی خلاق هستید که همیشه ایدههای جدیدی درسردارید و از عملیکردنشان هم نمیترسید، چوبشور یکی از انتخابهای شما خواهد بود. دوستداران این خوراکی افراد ریسکپذیری هستند که همیشه ایدههای تازهای در سر دارند و کمتر از ایدههای حاضر و آماده پیروی میکنند.
چیپس سیبزمینی تقدیم به دوستداران رقابت!
اگر شما یک فرد بلندپرواز هستید که زندگی برایتان عرصه رقابتکردن و پیروزشدن است، به احتمال زیاد سراغ چیپس سیبزمینی خواهید رفت. این تحقیقات نشانداده است که وکلا، روسای شرکتها و ورزشکاران موفق بیشتر از صاحبان دیگر حرفهها بهخوردن این خوراکی پرکالری تمایل دارند.
خوراکی مورد علاقه متفکرها: میوهها!
دوستداران میوه، ذهنی قوی و قدرتمند دارند. آنها برای انجام هرکاری و عبور از هر مرحله از زندگیشان، حسابی فکر میکنند و بعد از گرفتن یک نتیجه منطقی وارد عمل میشوند. آنها بیگدار به آب نمیزنند و منطق در زندگیشان حرف اول را میزند.
باهوشها، پنیر و خیارشور میخورند
این بررسیها نشان داده است افرادی که ساندویچ پنیر و خیارشور را به دیگر انواع ساندویچها ترجیح میدهند به احتمال زیاد اشخاصی باهوش و با ضریب هوشی بالا هستند.
نان سفید + همبرگر، انتخاب آیندهنگرها
دوست دارید همبرگرتان در یک سالاد پر از سس غوظه بخورد و ترجیح میدهید که چنین اتفاقی در یک نان تازه سفید بیفتد؟ پس باید هنگام انتخاب چنین غذایی به خودتان افتخار کنید. زیرا شما یک فرد آیندهنگری هستید و آرامآرام مقدمات رسیدن به زندگی که دوست دارید را فراهم خواهید کرد.
گوشت ورقهای گاو متعلق به عجولهاست
ساندویچ رستبیف اولین انتخاب شماست؟ باید بگوییم که کمی عجول هستید و دوست دارید در یک چشم به همزدن تمام تفکراتتان محقق شود. زیرا بر اساس این تحقیق افرادی که عاشق ساندویچ حاوی گوشت ورقه شده گاو هستند، اغلب شخصیت شتابزدهای دارند.
برونگراها جوجهخور هستند
سـاندویچ جوجـه، جوجهکباب، جوجه چینی، بالکبابی و غذاهایی از این دســت انتخاب برونگراهاست زیرا این تحقیقات ثابت کردهاست، اینها افراد برونگرا از میان انتخابهای فراوانیکه پیش رویشان قرار دارد، بیشتر ترجیح میدهند ساندویچ جوجه بخورند.
تخم مرغ و مایونز انتخاب خانهدارها
خب، این یک انتخاب کاملا سنتی است که زیاد هم با شخصیت جوانهای امروزی سازگار نیست اما اگر شما از میان انتخابهای رنگارنگ مدرن، باز هم سراغ این گزینه قدیمی میروید، باید بگوییم که ماندن در خانه را به هرچیزی ترجیح میدهید و حتی دوست دارید شغلتان را هم در خانه انجام دهید. این متخصصان متوجه شدند، افرادی که ساندویچ تخممرغ با سسمایونز را دوست دارند، واقعا اهل ماندن در خانه هستند.
تنماهی و ذرت، تقدیم به بلند پروازها
انسانهای بلند پرواز معمولا ساندویچ سنتی تنماهی با ذرتشیرین را ترجیح می دهند. به احتمال زیاد این افراد به جای سفارش دادن یک همبرگر در روزی که غذای گرم در خانه ندارند، یک تن ماهی میخرند و آن را با انواع و اقسام ذرتهایی که در مغازهها موجود است تزئین میکنندو میخورند.
حساسها میگو میخورند
غذاهای دریایی را خیلی از افراد دوست دارند و خیلیهای دیگر هم به دلیل خواص بسیار این غذاها سراغشان میروند اما محققان میگویند، افرادی که روح حساسی دارند، ساندویچ میگو با نان قهوهای و سبوسدار را بیشتر انتخاب میکنند.
2- ارديبهشت
- سمبل: گاو نر
- عنصر: خاك
- سياره: ناهيد
- عضو آسيب پذير: گردن
- روز اقبال: جمعه
- اعداد شانس: 4 و 6
- سنگ خوش يمن: زمرد سبز
- رنگ: آبي روشن
- گل: خشخاش
- حيوان: گاو
جذاب است و عشقش تا حدي نفساني.ب راي او عشق اهميت زيادي دارد و اگر عاشق شود، عاشقي فداكار خواهد بود. معمولاً صبر ميكند. ابتدا طرف مقابل تعهد خود را ثابت كند و سپس خود را در اين تعهد شريك ميكند.
3- خرداد
- سمبل: دو قلوها
- عنصر: هوا
- سياره: عطارد
- عضو آسيب پذير: دست و شانه
- روز اقبال: چهارشنبه
- اعداد شانس: 5 و 9
- سنگ خوش يمن: عقيق
- رنگ: زرد
- گل: زنبق
- حيوان: پروانه
چه راحت ميتوان عاشق او شد. جذابيت و شيريني كلام او به خوبي بر اين مدعاست. او عاشق شادي و خوش بودن است و اگر نتوانيد او را شاد كنيد، جذابيت خود را از دست مي دهيد.
4- تير
- سمبل: خرچنگ
- عنصر: آب
- سياره: ماه
- عضو آسيب پذير: سينه و شكم
- روز اقبال: دوشنبه
- اعداد شانس: 3 و 7
- سنگ خوش يمن: مرواريد
- رنگ: نقره اي
- حيوان: حيوانات صدفدار
او مانند سياره خود - ماه - در حال تغيير است. اگر به او اطمينان كامل نداشته باشي، هرگز رابطه عاشقانه با او نخواهيد داشت. او از عشق ورزيدن لذت مي برد و در عوض مي خواهد آن را دريافت كند.
8- آبان
- سمبل: عقرب
- عنصر: آب
- سياره: پلوتون
- روز اقبال: سه شنبه
- اعداد شانس: 2 و 4
- سنگ خوش يمن: ياقوت زرد
- رنگ: قرمز
- حيوان: حشرات
مرموز است ولي ميتواند عاشق باشد. از حمايت ديگران لذت مي برد. او مي تواند حسود و تودار باشد. با كسي كه حس كند قابل اطمينان است، كنار مي آيد.
9- آذر
- سمبل: كمان دار
- عنصر: آتش
- سياره: ژوپيتر
- عضو آسيب پذير: كبد
- روز اقبال: پنج شنبه
- اعداد شانس: 5 و 7
- سنگ خوش يمن: فيروزه
- رنگ: ارغواني
- گل: نرگس
- حيوان: اسب
اگر شخص مورد علاقه اش را پيدا كند، وفادار است. مشكل اينجاست كه خواسته اش را بيان نمي كند و صبر ميكند تا خودتان حدس بزنيد.
11- بهمن
- سمبل: آب گير
- عنصر: هوا
- سياره: زهره
- عضو آسيب پذير: مچ و ساق پاها
- روز اقبال: چهارشنبه
- اعداد شانس: 1 و 7
- سنگ خوش يمن: ياقوت ارغواني
- رنگ: آبي
- حيوان: پرندگان درشت اندام
اگر عاشق متولد بهمن باشيد، با تمام وجود عاشق شما خواهد شد. تنها نكته اي كه بايد از آن دوري جوييد، اين است كه بر سر راه پيشرفت او قرار نگيريد. او عاشقي صادق است. دير عصباني مي شود. آزار دهنده نيست. برنامه هاي خودش را دارد. هرگز تغيير نخواهد كرد. اگر نتوانيد خود را با ايده هاي گوناگون مذهبي، فرهنگي
و اجتماعي او هماهنگ كنيد، هرگز شانسي براي دستيابي به عشق پايدار او نخواهيد داشت.
و با افتخار تمام میتونم بگم من یه بهمنی ام!!!!!
۱- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
۲ – سعی کنیم بیشتر بخندیم.
۳- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
۴ – با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
۵ – گاهی هدیههایی که گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم……………
۶ – بیشتردعا کنیم.
۷ – در داخل آسانسور و راه پله و… با آدمها صحبت کنیم.
۸- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
۹- لذت عطسه کردن را حس کنیم.
۱۰- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
۱۱- زیر دوش آواز بخوانیم.
۱۲- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
۱۳- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
۱۴- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
۱۵- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی کنیم!
۱۶- از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.
۱۷- برای کارهایمان برنامهریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!
۱۸- مجموعهای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و… )برای خودمان جمعآوری کنیم.
۱۹- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
۲۰- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهیها باشد چه بهتر.
۲۱- گاهی از درخت بالا برویم.
۲۲- احساس خود را در باره زیباییها به دیگران بگوئیم.
۲۳- گاهی کمیپابرهنه راه برویم!.
۲۴- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.
۲۵- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم
۲۶- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.
۲۷- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.
۲۸- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
۲۹- وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس کنیم.
۳۰- زیر باران راه برویم.
۳۱- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..
۳۲- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
۳۳- چند بازی و سرگرمیمانند شطرنج و… را یاد بگیریم.
۳۴- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.
۳۵- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
۳۶- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.
۳۷- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.
۳۸- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
۳۹- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.
۴۰- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد.
قسمت دوم
نیم ساعتی رو علاف گشتیم که کیمیا با عصبانیت گفت⦂(واااای شما نمی خواید چیزی بخرید?اگه قصد خرید ندارید چرا قرار بازار رفتن گذاشتید?هااااان ?)خندیدم وگفتم⦂(کیمیا خانم ناراحت نباش که من خرید دارم.کاغذ دیواری خوشکل می خوام جایی رو سراغ داری?)عصبی دستم رو گرفت و به مغازه ای درهمان نزدیکی رفتیم.کاغذ دیواری مشکی و سفید خریدم.خیلی خوشکل بودن.داخل یه پارک بودیم که گوشیم به صدا در امد.امیر بود.با خنده گفت⦂(سلام بر سارا خانوم گل گلاب.چطوری ابجی?)حتما با سامان و ساسانه چون تا موقعی که من خونه بودم خونه نبود.بعد از چند دقیقه جواب دادم⦂(خوبم ممنون تو کجایی?[اروم یعنی جوری که ساناز نفهمه ادامه دادم]با دوقلو های افسانه ای هستی?)بلند خندید و گفت⦂(اره دیگه اگه با ساناز هستی بیاین پارک شقایق تا با هم بریم خونه.)چه با حال چون من و ساناز و کیمیا هم اونجا بودیم.چون ادم با هوشی هستم حدس زدم که کاوه هم با اونا باشه و لازم به پیچوندن کیمیا نباشه.جلل الخالق حدسم درست بود.بعد از نیم ساعت به خونه رفتیم.روز ها از پی هم می گذشتند و هر سه خانواده یعنی خانواده ی ما و عمو جون و اقای مهرانفر با هم صیمیمی تر می شدیم.من مربی شنا شدم.همیشه از شنا کردن خوشم میومد.روز های فرد هم کلاس بستکبال می رفتم.اونجا با ادم های جدیدی دوست شده بودم.مثلا ترمه و سرمه عطاری یا بهنوش معصومی یا هوری شایانفر.امروز سه ساعت تموم داخل استخر بودم و با بچه ها تمرین می کردم.واااااای خدای من شب هم باید به خانه ی اقای مهرانفر می رفتیم.به خانه که رفتم یک ساعت خوابیم که با صدای مامان که می گفت⦂(سارا سارا پاشو دیگه ما همه حاضریم فقط تو موندیا..)بیدار شدم. اخم کردم و حاضر شدم.پیش مامان و بابا که رفتم امیر علی مثل این الکی خوشحالا بلند خندید و گفت⦂(اووووه اخمارو چی شده ابجی کوچولو کی دماغتو سوزونده?)زیر لب یعنی جوری که مامان و بابا نشنون گفتم⦂(خفه شو بابا)بعد هم کیفم رو پرت کردم طرفش و جلو تر از همه حرکت کردم. خدارو شکر که خونه ی اقای مهرانفر همان نزدیکی بود.شام که خوردیم ما جوونا ی مجلس رفتیم داخل حیاط تا والیبال بازی کنیم.خوش گذشت.ساناز می خواست پیش کیمیا بمونه .کیمیا هم از من خواست که پیش اونا بمونم و من هم قبول کردم.شب رو تا ساعت 4 صبح حرف زدیم .اخ که دیگه فکم درد گرفته بود.هیچ وقت اینقدر حرف نزده بودم.نماز صبح رو که خوندیم خوابیدیم.خدا رو شکر که فردا نباید دانشگاه می رفتم.صبح که بیدار شدم کیمیا و ساناز هنوز خواب بودن.حاضر شدم و از نیکی خانم خداحافظی کردم و به خانه ی خودمون رفتم.ااااااااه این که اینجاست.نمی دونم کاروزندگی نداره.تا دیدمش با اخم سلام کردم و به اشپزخانه رفتم تا صبحانه بخورم.واااای خداجون ممنون .نیم ساعت نشد که این کاوه ی کنه با امیر رفتن بیرون.به این میگن شانش.فردا باید یه کتاب200صفحه ای رو امتحان بدم.پس گوشیم رو گذاشتم روی بیصدا چون ساناز هر دقیقه یه بار بهم زنگ می زنه.شروع کردم به درس خواندن.خدارو شکر که همه ی 200صفحه رو نمی خوام امتحان بدم وگرنه مردنم حتمی بود.ااا زبونتو گاز بگیر .من هنوز جوونم با هزار تا ارزو.برنامه ی من برای مردن در210سالگی اتفاق میوفته. ساعت 3نصفه شب بود که جزوه رو تموم کردم.همه خواب بودند.وااای تمام تنم درد می کنه.حوله و لباس هامو برداشم و به حمام رفتم.صبح با سر درد شدیدی بیدار شدم.امتحانم رو دادم.خوب بود.کیمیا و ساناز هم امروز کلاس داشتن.تا ساعت 2کلاس نداشتم.به پیشنهاد سادی به کافیشاپ کنار دانشگاه رفتیم.به مامان خبر دادم که برای ناهار به خونه نمی رم تا نگران نشه.البته اول موافقت نمی کرد ولی بعد که فهمید سادی و کیمیا باهام هستند موافقت کرد.ساناز با خنده گفت⦂(خب بچه ها چی می خورید ?)کیمیا با چهره ای متفکرانه گفت⦂(اووووم من کیک توت فرنگی می خوام تو چی می خوری سارا?)اخه کیک توت فرنگی هم شد ناهار.کاش رفته بودم خونه.من هم با حرص که البته دلیل حرص خوردن خودم رو نمی دونستم گفتم⦂(من هم کیک شکلاتی,بستنی شکلاتی و نسکافه ی تلخ می خورم.)ساناز با حالت تمسخر گفت⦂(یکم فکر کن شاید یه چیز جدیدی یادت بیاد.)اخم کردم و با کیمیا گرم صحبت شدم.یه ناهار مختصر خوردیم و به دانشگاه رفتیم.امروز خیلی چیزها کشف کردم.مثلا برای ناهار فقط و فقط غذای مامانمو بخورم.چشم روی هم گذاشتم ترم تموم شد.امروز امتحان اخرمو دادم.خب دیگه نوبت عشق و حال و صفاست.قراره امشب ما سه خانواده بریم پارک.ااااااا امروز تولدمه.اصلا یادم نبود.فکر کنم مامان و بابا هم فراموش کردن .ول کن بابا.حوصله ی تولد گرفتن رو ندارم.ساعت شش بود که مامان به اتاقم امد و گفت⦂(سارا جان زهره جون خرید داره قبل از اینکه بریم پارک من و زهره میریم خرید شما ها برین ما بعد میایم.پاشو حاضر شو که همه اماده هستند.باشه مامان?)به نشانه ی چشم گفتن لبخندی زدم و رفتم سر کمد تا لباس انتخاب کنم.سارافون راسته ی ابی رنگ با شلوار جین سرمه ای رنگ با شال ابی پوشیدم.کتونی های ابی و سرمه ایم هم پوشیدم.به ایینه نگاه کردم.وای خدا عجب تیپی زدم.کرم ضد افتاب زدم و رفتم پایین.همه اونجا بودن به جز زهره و مامان.به اونجا که رسیدیم وسایل را اماده کردیم تا بابا و عمو و اقای مهرانفر کباب و جوجه درست کنن.گوشی ساناز به صدا در امد.بعد به بچه ها اشاره کرد و گفت که بریم والیبال کنیم.بعد از یک ساعت بازی رفتیم پیش عمو و بابا.تا نشستیم کیمیا چشمامو با شال بست. _ااااااااا کیمیا چرا اینطوری میکنی?زود باش چشمامو باز کن? _باشه چند لحظه صبر کن. _واااای چشامو باز کنم کشتمت فهمیدی? اینقدر از این کار بدت میاد? _از این لوس بازی متنفرم.زود زود باز کن چشامو. چشامو باز کرد .وای خدا چیزی رو که میدیدم رو باور نمی کنم.یه کیک بزرگ که روش نوشته شده بود ⦂سارا جان تولدت مبارک .بعد هم مامان منو بوسید.مامان وبابا برام لپ تاب خریده بودن.خدا خیرشون بده که اون لپ تاب قبلیه هر روز خراب میشد.امیرعلی سرویس نقره خریده بود.خدا رو شکر که برام طلا نخرید .عمو و زن عمو یه خودکار با روکش طلا ی سفید که روش اسمم نوشته بود.ساناز و سامان و ساسان برام مجسه گرفته بودن.خانواده ی اقای مهرانفر هم گوشی موبایل.خیلی بهم خوش گذشت.روز بعد رفتن خونه ی عمو.کاوه و کیمیا هم اونجا بودن.با خنده به سامان گفتم⦂(ساماااان تو کار با سخت افزار بلدی?)خندید و گفت⦂(اره چطور مگه سارا خانم گل?)اخم کردم که گفت⦂(اهان باشه چندتا نرم افزار هم دارم که روی لپ تابت نصب می کنم.)با ذوق گقتم⦂(وااااااااااااای ممنون مرسی)خندید وگفت⦂(خواهش میکنم .قابل شما رو نداره.)شب شام که خوردیم بابا شروع کرد به تعریف کردن از پسر دوستش _اقای پارسا_که در امریکا با هم اشنا شده بودن.
فصل اول(قسمت اول)
حدود ساعت8بود که به اصفهان رسیدیم.منی که 21سال در امریکا زندگی می کردم زندگی در ایران برام سخته.سخت تر از سخت.مامان و بابام خیلی خوشحال به نظر می رسند.ولی من و امیر علی اصلا اصلا خوش حال نیستیم.همه ی ارزو هام به باد رفت.ارزوی من تحصیل در رشته ی مورد علاقه ام یعنی روان پزشکی در لس انجلس بود.اااااه اگه مامان و بابا گیر نمی دادند حداقل به یکی از ارزو هام می رسیدم.اره دیگه خودشون درسشون تموم شده در امریکا طبابت خودشونو کردن اقا بابا هم از فرانسوسی به انگلیسی ترجمه کردن کارو شون تموم شده حالا ما رو از تحصیل تو امریکا محروم می کنن.بعد از فرودگاه بابا یه تاکسی دربس گرفت و ادرس خونه ی عمو دانیال رو به اقای راننده داد.وارد خانه که شدیم پیر زن . پیر مردی مسن که به نظرم مادر و پدر بزرگم بودند به استقبالمان امدند.مامان و بابا با انها روبوسی کردند .بعد هم بابا با خنده به من گفت⦂(عزیزم سارا جان این دو تا فرشته پدر و مادر من هستند.فکر کنم امیر علی 4ساله بود که ما از اینجا رفتیم.اونا 21سالی میشه که ما رو ندیدن.تو رو هم که فقط از طریق وب کم دیدن.)من و امیر علی به طرف مادر و پدر رفتیم و انها را در اغوش گرفتیم.به سالن رفتیم.2تا عمو داشتم عمو دانیال و عمو محمد.1عمه هم داشتم که اسمش نرجسه.به هم معرفی شدیم و با هم روبوسی کردیم.وااااای که چقدر از این کار بدم میاد.یکی از زن عموم هام اسمش زهره ست و یه جفت پسر دو قلو به اسم سامان و ساسان و یه دختر به اسم ساناز داره.عجب ترکیب اسمی با حالی.اهان زهره خانم همسر عمو دانیاله.همسر عمو محمد هم اسمش فروغه و بچه نداره.یعنی عمو محمد 32سالشه و استاد دانشگاه ست.عمه نرجس هم فیلیپینه و فقط دو هفته اینجا می مونه.یه پسر هم به اسم کارن داره.همسر عمه هم اسمش اقای حسین اقایی هستش.همه گرم گفت و گو شدند.ساناز هم با من حرف میزد.اوه چقدر امیر و سامان و ساسان و کارن با هم گرم گرفته بودند.انگار 100ساله که همو می شناسن.وااای که چقدر ساسان و سامان به هم شبیهن.مات به اونا نگاه می کردم.ساناز _چی شده ?نمی تونی اونا رو شناسایی کنی? _نه خب سمت چپیه ساسانه یا _سمت چپیه سامانه و سمت راستیه ساسانه.اونا از نظر ظاهر خیلی بهم شبیه هستند ولی از لحاظ اخلاقی زمین تا اسمون فرق دارن.ساسان خیلی خیلی شیطونه یعنی روحیه ی بچگانش رو حفظ چه جالب باید یه نشونه بگذارم تا این دوتا رو از هم تشخیص بدم.اااهان سامان یه چند تا موی سفید جلو ی موهاشه.خوب شد پس سفیده سامان و مشکیه ساسانه.ساناز پیش نهاد داد که به اتاقش بریم.به اتاقش رفیم.وا چرا این جا این مدلیه.دیوار ها رو خودش نقاشی کرده.خودش می گفت وقتی 8سالشه بوده خودش با ا ب رنگ نقاشی کرده بوده.ولی خب با حال بود.ساعت های 1بود که عمو محمد و عمه نرجس رفتند.قرار بود 7یا8روز پیش عمو باشیم تا بابا یه خونه ای رو پیدا کنه.صبحانه که خوردیم به سالن رفتم و مشغول تماشای یه فیلم هندی شدم.داستانش خیلی خیلی مزخرف بود ولی خب خونه ی خودمون نبود که کانال رو عوض کنم ولی حالا نمیشه.عمو و بابا بیرون بودند.مامان و زهره خانم تو اشپز خانه.سامان و امیر شطرنج بازی می کردن.ساسان با گوشیش ور می رفت.معلوم نبود سر کدوم بدبختی رو شیره می مالید.واااای ساناز دوباره شروع کرد.اااااه حالا حرف که نمی زد.فقط مزخرف می گفت.حرف رو عوض کردم و گفتم⦂(ساناااز میای بریم کمک خانم های سر اشپز?)خندید و از سر جاش بلند شد.زهره خانم برام چای ریخت.خب از ادم بپرس من از چای متنفرم.یه قهوه ای یا نسکافه برام بیار.نچ نچ نچ دوباره پر رو شدم. چای که خوردم پیش ساناز رفتم.مشغول تماشای سریال ملکوت از شبکه ی ای فیلم بود.قبلا این فیلم را دیده بودم.با شوق و ذوق گفت⦂(ببینم فیلم های ایرانی رو از شبکه ی جام جم نگاه می کردی?)بدون مکث جواب دادم⦂(اره چطور مگه?)خندید و گفت⦂(می خواستم بدونم سقوط یک فرشته و اغما نگاه کردی?)با ترس جواب دادم⦂(واااااای اره تا یه مدت توهم داشتم که بعضی از ادم های دور و برم شیطون هستن وای خیلی فیلم ترسناکی نه?)یه قهقه ای زد و با صدای بلند گفتم⦂(اااااااه خب پس خود درگیری مزمن داری?) .چه بی ادب.بدون اینکه به حرفم فکر کنم گفتم⦂(بیماری خودتو میگی ?) زهره خانم بلند خندید و مامان با حالت تشر گفت⦂(سارا حواست به حرف زدنت باشه.)بعد هم با خنده ادامه داد⦂(ساناز جان به دل نگیر.این سارا همین طوریه.بخوای این طوری سر به سرش بذاری یه طوری جوابت رو میده که نمی دونی چی بگی!دختر حاضر جوابی هست ولی تو دلش چیزی نیست)ساناز لبخندی زد و گفت⦂(پس من و سارا جون عین همیم.)ساعت حدود چهار بود که بابا و عمو دانیال با خنده به خانه امدند.با اب و تاب ماجرا ی امروز را برایمان تعریف کردند. عمو می گفت که اقای نواب _همسایه ی عمو_به خاطر کار به تهران می ره و قصد داره که خانه رو بفروشد.بعد از اینکه عمو جریان را برایمان تعریف کرد به واحد اقای نواب رفتیم.خانه ی فوق العاده زیبایی بود.هم زیبا و هم بزرگ.خانه مورد قبول همه واقع شد.تا دو روز دیگر خانه تخلیه میشود.این دو روز خیلی خسته کننده بود ولی گذشت.شروع به چیدن اسباب کردیم.هال ست نارنجی و مشکی داشت.چون کابینت اشپز خانه ابی بود اشپز خانه را هم با ست ابی چیدیم.می خواستم اتاق خودم را با کاغذ دیواری تزئین کنم.در این چند روز امیر با شخص جدیدی اخت شده بود.چقدر زود با ادم گرم می گره.این شخص جدید اقای کاوه مهرانفر پسر محمد رضا مهرانفر _همسایه جدیدمان_بود.من هم با دختر کیمیا صمیمی شده بودم.ناهار که خوردیم یک ساعتی خوابیدم که با صدا ی مزخرف گوشیم بیدار شدم.این ساناز احمق بود.با صدای جیغ جیغوش گفت⦂(الو سارا کجایی دختر?)عصبانی جواب دادم⦂(توی تخت خوابم!)یه لحظه مکث کرد وگفت⦂(اخ ببخشید بیدارت کردم?)نه پس خندیدم و گفتم⦂(اشکالی نداره باید بیدار می شدم.خب چیکار داشتی?)نفس عمیقی کشید و گفت⦂(یادت نیست با کیمیا قرار خرید گذاشتیم.)واااای مگه این امیر علی برای ادم حواس می گذاره.بعد از چند دقیقه جواب دادم⦂(نه کیمیا اونجاست?)با صدای بلند گفت⦂(اره زود حاضر شو بیا پایین.)بدون مکث پاسخ دادم⦂(اوکی بشمار سه اونجام.)گوشی رو قطع کردم و حاضر شدم.
ادامه در قسمت بعد...........
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان have fun و آدرس have-fun.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
<-PollItems->
<-PollName->
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 45
بازدید ماه : 23
بازدید کل : 110765
تعداد مطالب : 163
تعداد نظرات : 84
تعداد آنلاین : 1